Filmacademia

وبلاگ وحیداله موسوی

وبلاگ وحیداله موسوی

یادداشت ها، مقاله ها، ترجمه ها

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «پرومتیوس» ثبت شده است

 

پیتر برادشاو

مترجم: وحیداله موسوی

 ریدلی اسکات فیلم «بیگانه» خود در سال 1979 را به چیزی پرآب و رنگ ‏تر، پیچیده ‏تر_اما نه جذاب‏ تر_ تبدیل کرده است. به ‏جای ترس، حیرت وجود دارد؛ به ‏جای تنش طرح بسیار بلندپروازانه‏؛ بهجای شوک‏ های فراموش نشدنی، باقیمانده‏ هایی از شوک‏ های فراموش نشدنی اریجینال وجود دارد. همچنین تلنگرها و اشارات سرکشانه و بامزه، و یک بازی کاملا ترسناک از مایکل فاسبندر، که همان بیرحمی مخوف و انگل‏وار آن نخستین بیگانه لانه کرده در شکم را به فیلم می‏ دهد. فیلم اول در فضا رخ می ‏داد، جایی‏ که جیغ‏تان به گوش هیچکسی نمی‏ رسید؛ در این فیلم صدای جیغ شما در آن موسیقی کر کننده و کتری-طبل گونه ارکستری به گوش کسی نمی‏ رسد.

 آن روح دسیسه ‏چینی غریب-ضد آرمانشهری فیلم‏ های علمی‏ تخیلی دهه 1970 به‏ نوعی هنوز نیز برجای مانده است. در یک جا، کسی یک آکاردیون در دست دارد که بنا به ادعا زمانی به استفن استیلز تعلق داشته، اما عملا چیزی با آن نمی ‏نوازد. اما آن روح طغیانگرانه اکنون با زیبایی ‏شناسی مخلوطی سینمایِ روز چند کاره و پول درآر درآمیخته شده است. در فیلم اول، سفینه نوعی محدوده کلاستروفبیک بود که خدمه در آن نور تند محیطی دچار تشویش و بیماری می‏ شدند و هر پیش‏خوان غذایی را تحت‏ الشعاع قرار می ‏داد. اکنون، کاراکترها همیشه در بیرون از سفینه به سفرهای اکتشافی در آن سرزمین غول آسای بیگانه می ‏روند که از طریق سی‏ جی ‏آی خلق شده، عالمی دیجیتالی که 30 سال پیش در اختیار اسکات نبود؛ اگرچه این دنیا ظاهری کلاسیک دارد، مانند آن طرح ‏های روی جلدی فتورئالیستی از دنیاهای عجیب و غریب بلورین بر روی جلدهای کتاب‏ های علمی‏ تخیلی.

«پرومتیوس» تا حدودی پیش‏ درآمد، تا حدودی رونوشتی درباره یک درونمایه است: هدف کاملا توضیح حضور یک جسد-انسان‏واره غریب با حفره‏ای گشوده شده در شکم در «بیگانه» است. این فیلم پیش می‏ رود تا، پس از کش و قوس‏ های رفتن ه‏ای بسیار، آن را توضیح بدهد. کار دیگری هم که انجام می‏ دهد این‏ است که ما را به دنیای اریش فن دانیکن در کتاب پرفروش او در سال 1978 با عنوان «ارابه ‏های خدایان» بازگرداند، کتابی درباره نژاد بشر که سال ‏ها پیش بیگانگان-فضاپیما بر روی زمین کاشته ‏اند. خدمه سفینه پرومتئوس اساسا در ماموریتی در سال 2094 برای اثبات این امر هستند؛ هیچکس حرفی از اریش دانیکن به زبان نمی ‏آورد، شاید چندان مایه تعجب نباشد که او در سال 2012 نیز بیش از هر زمان دیگری فراموش شده است.

 نومی راپاس به‏ خوبی برای ایفای نقش دکتر الیزابث شاو انتخاب شده، یک دانشمند پرهیجان و انگیخته که بدون تردید نوعی ایمان مذهبی آرام را از پدرش به ارث برده و همواره صلیبی بر گردنش دارد. دیدگاه‏ های آفرینشی او هرگز به‏ شکلی جدی مورد چالش قرار نمی ‏گیرند_به ‏جز یک اعتراض سطحی او به «نظریه تکامل داروین»_ و وقتی او همراه با همکار و دلداده خود دکتر چارلی هالووی (لوگان مارشال گرین» آن نقاشی‏ های باستانی غار را در جزیره اسکای کشف می‏ کند که انسان‏ ها را در حال پرستش یک صورت فلکی خاص نشان می ‏دهند، برانگیخته می‏ شود. سایر نقاشی ‏های غار در دنیا این امر را تشدید می ‏کنند؛ ستاره‏ شناسان این صورت فلکی مورد بحث را می‏ یابند و به ‏زودی دکتر شاو و دکتر هالووی عازم آنجا می ‏شوند، ماموریتی به همان روال سابق با حمایت مالی یک شرکت مرموز. شارلیز ثِرُن در نقش مردیث ویکرز فرمانده سرد و خشک و سیاهپوش از طرف شرکت است؛ ایدریس البا کاپیتان متمرد است، و چند آدم پرجنب و جوش و زیردست دیگر نیز وجود دارند.

فاسبندر همه را تحت‏ الشعاع قرار می ‏دهد، کسی که تلالو واقعی فولادین فیلم است، در حالی که تاکید دراماتیکی ‏اش را جابه ‏جا می‏ کند. او نقش دیوید را ایفا می ‏کند، رباتی که طراحی شده تا شبیه یک انسان‏واره بسیار باورپذیر به ‏نظر برسد، تا طبق آنچه وعده داده شده مایه ترس یا نگرانی خدمه نشود. در حالی که آن‏ ها در طول دو سال پرواز از نظر دمایی یخ زده‏ اند، دیوید مانند یک سرپیشخدمت به این طرف و آن‏طرف می‏ رود تا همه چیز در سفینه روبراه باشد. اما او_بار دیگر، به روال سابق_رباتی است که ممکن است به این نتیجه برسد که برای خودش کسی است. فاسبندر نقش دیوید مو بور را ایفا می ‏کند، فکر می ‏کنم شاید مژه‏ های او هم بور و لهجه انگلیسی او از نوعی چاپلوسی یخچال‏گونه برخوردار باشد. با آن ظاهر وهم ‏آور آریایی ‏اش و آن طرز راه رفتن با بازوهای بی‏ حرکت، C3PO و دیوید بوئی در «مردی که روی زمین افتاد» را به چالش می‏ طلبد. دیوید همچنین، مانند وال-ای، از تماشای فیلم ‏های قدیمی لذت می‏ برد، و آن رفتار متکبرانه پیتر اُتول در «لارنس عربستان» را تقلید می‏ کند. مانند سایر بازی ‏ها، فک پایینی فاسبندر دائم می ‏خواهد برهم فشرده شود، گویی دارد احساس خشم یا تنفرش را سرکوب می‏ کند: در اینجا این حالت به نوعی منریسم مبهم و رباتیک مبنی بر تهدیدی پنهان تبدیل می‏ شود.

وقتی خدمه بر روی آن سیاره دوردست فرود می‏ آیند، به کشفی مبهوت کننده می ‏رسند، که برای دکتر شاو بیشتر نوعی ارگاسم مفهومی است، لحظه‏ ای حاکی از معاشرت با امر ناشناخته. البته، مشکلات او وقتی آغاز می‏ شود که به سفینه بازمی‏ گردند. سفینه فیلم «بیگانه» عنوان کنرادی نوسفراتو را بر خود داشت. (ریدلی اسکات با استفاده خاص خود از «لارنس عربستان»، با دو یا سه مرحله بالاتر، شاید دارد به طرح محقق نشده نهایی دیوید لین برای ساختن فیلم «نوسفراتو» نیز اشاره می ‏کند، و حتا چند اثر باشکوه حماسی دیوید لین را برای خود مطالبه می ‏کند). پرومتیوس غولی بود که خدایان او را برای ربودن آتش و دادن آن به انسان ‏ها شکنجه کردند_اما در اینجا انسان‏ هایی وجود دارند که به ‏وسیله نوع تازه و وحشتناکی از آتش مورد شکنجه قرار می ‏گیرند و نابود می ‏شوند.

فیلمی سردرگم، ماهرانه و تماشایی، اما بیش و کم در اختیار تمامی حماقت‏ هایش و بسیار دیدنی. فیلم فاقد آن تاثیر قاتل محوری در «بیگانه» است: آن هوشمندی هزل‏ آمیز و حمله سرسختانه و منطقی به عمل و عذاب وجدان بشری را ندارد. اما از نوعی انگیزه روایتگری انگیخته شده و، هرچند نوعی ایده‏ آلیسم احمقانه، برخوردار است، نوعی حس و حال حاکی از هیجان‏ انگیز بودن برقراری تماس با هر آنچه در آنجاست.

     http://www.guardian.co.uk/film/2012/may/30/prometheus-review

 

 روزنامه شرق، شماره 1549، 21/03/1391، صفحه 9، سینمای جهان