Filmacademia

وبلاگ وحیداله موسوی

وبلاگ وحیداله موسوی

یادداشت ها، مقاله ها، ترجمه ها

  دریافت

http://www.magiran.com/ppdf/nppdf/3291/p0329129900111.pdf

به رمان های کارآگاهی و آثار نوآر نزدیک ترم

گفت وگوی «اعتماد» با برایان اِوِنسن، نویسنده امریکایی به بهانه ترجمه کتابش در ایران

نویسنده: آریامن احمدی


    «انجمن اخوت ناقص العضوها» رمانی است متشکل از دو داستان به هم پیوسته: دو داستان بلند که هر دو یک خط مشترک دارد: با تمام شدن اولی، دیگری آغاز می شود و ما درون نوعی کالبد داستانی جدید قرار می گیریم: کالبدی که تمام و کمال آدم را به یاد همان کتابی می اندازد که تازه تمام کرده ایم و از آن بیرون آمده ایم. شیوه روایتگری با همان ژست های دقیقا مشابه انباشته شده: یعنی با همان لحن مینیمال و همان مقصود، تا نسخه یی از رمان کارآگاهی هارد بویل وارد عالم اِوِنسنی شود، که موقعیت ها، تمهیدات و انتظارات مختص ژانرش را بتوان وارونه کرد، نادیده انگاشت، انکار کرد و به جدی ترین شکل به سخره گرفت. برایان اِوِنسن (متولد 1966، امریکا) با شاهکارش «زبان آلتمن» جایگاه خود را در ادبیات امریکا و سپس جهان تثبیت کرد و بعدها با «انجمن اخوت ناقص العضوها» که نخستن اثری است که از وی به فارسی ترجمه شده، بار دیگر خود را به صف نخست داستان نویسان جهان نزدیک کرد: رمانی متشکل از دو داستان بلند: «انجمن اخوت ناقص العضوها» و «آخرین روزها».
    
    «انجمن اخوت ناقص العضوها» (عنوان اصلی کتاب در زبان اصلی «آخرین روزها» است) با ترجمه وحیداله موسوی و از سوی نشر «شورآفرین» منتشر شده است.
    ما تمایل داریم با شخصیت هایی در رمان همذات پنداری کنیم که مورد تحسین ما هستند، همانی هستند که ما می خواهیم باشیم. کلاین کسی است که، بدون اینکه تقصیری داشته باشد، در موقعیت دشواری به دام می افتد و بعد به خشونت و تاکتیک های دیگری روی می آورد تا خلاص شود
    من با بسیاری از نویسندگان ارتباط برقرار می کنم. در امریکا، نویسندگانی مثل فلانری اوکانر و کورمک مک کارتی را تحسین می کنم. من بسیار شیفته رمان قدیمی «خرمن سرخ» از داشیل همت هستم و«انجمن اخوت ناقص العضوها» بسیار به آن مدیون است
    
    به باور من، داستان به شکلی گویی از اسطوره آدم تاثیر پذیرفته و در رمان هم روی این نکته تاکید می شود. (به طور مثال در صفحه 109 و 114): برکرت خطاب به کلاین می گوید: «آگاهی ارزشمندترین کالاست. باید معامله بکنیم؟ من در ازای یه عضو، آگاهی رو معامله می کنم.» یا «گوشت در برابر آگاهی» و این آگاهی که تمثیلی از درخت ممنوعه یا میوه آگاهی در اسطوره آدم است در داستان دوم هم به آن تاکید می شود و کلاین نیز به آن تن می دهد. از اینجا شروع کنیم آقای اونسن.
    
    درست است، در سرتاسر کتاب ارجاعات فراوانی وجود دارد، بسیاری از ارجاعات به مسیحیت، به همان کیشی است که من در آن بزرگ شده ام، یعنی به مورمونیسم که بخش کوچک تر و عجیب تری از مسیحیت است. آن نوع کیشی که در کتاب مطرح می شود ویژگی های آن کیش ها را اخذ می کند و آنها را به حد افراط می کشاند. مثلا، آیه یی با این عنوان در کتاب متی در انجیل وجود دارد:
    «و اگر دست راستت تو را بلغزاند، قطعش کن و از خود دور انداز، زیرا تو را مفیدتر آن است که عضوی از اعضای تو نابود شود، از آنکه کل جسدت در دوزخ افکنده شود. » (متی 5: 30). این آیه را بیشتر به صورتی نمادین و استعاری تفسیر کرده اند، اما اعضای این فرقه واقعا به معنای حقیقی کلمه آن را تفسیر می کنند و این را شالوده کیش شان قرار می دهند و به این نتیجه می رسند که می توان با کاستن از جسم مادی به خدا نزدیک تر شد.
    
    جهان امروز به نحوی عجیب و افراطی پر شده از فرقه ها. از یک سو یک نوع ایمان فردی و شخصی را نیز تبلیغ می کند، اما از طرف دیگر افراطی گری هایی که به خشونت کشیده می شود. دو فرقه ذکرشده در رمان که داستان حول آن دو می چرخد، نیز به همین شکل به خشونت کشیده می شود. اول از این خشونت بگویید که آن را از جامعه امریکا گرفته اید یا نگاه جهان شمولی پشت این نوع نگاه وجود داشته تا پرسش بعدی ام را بپرسم.
    هر دو. من به خشونتی که در تاریخ مورمونیسم بود، علاقه مند بودم و همان تاریخی که باعث شده کلیسای معاصر مورمون ها تمایلی به حرف زدن از آن نداشته باشد و وقتی در امریکا زندگی می کنید، شمار زیادی از گروه های مذهبی افراطی (مثل کلیسای باپتیستی وستبرو) می بینید که نمی توانید نادیده اش بگیرید، همچنین بسیاری از فرقه های مذهبی کوچک تر که من تقریبا تصادفی به آنها برخورده ام. به طور نمونه، پیتر راک دوست رمان نویس من کتاب بسیار خوبی دارد به نام «حلقه امن» که درباره یک فرقه به نام کلیسای جهانی و فاتح است.
    
    خشونت در هر دو داستان در سطح رویی داستان قرار دارد. نقدی که من بر هر دو داستان دارم از این منظر است که خشونت عیان در داستان عملایک حالت کمیک دارد. یعنی زبان شما نتوانسته این خشونت را در داستان به طوری درونی و نهادینه کند که ما این خشونت را در بافت و لابه لای سطور قصه آن را حس و سپس لمس کنیم. متاسفانه وقتی داریم داستان را می خوانیم به خشونت های داستان می خندیم. یا شما این گونه می خواستید یا این ضعف داستان است که نتوانسته خشونت خود را به خواننده انتقال و حتی تحمیل کند.
    خیر، من می خواستم آن جوری باشد، اما شاید هم دست کم از زوایایی بتوان گفت که چنین خواسته یی اشتباه بوده... نوعی بی معنایی و پوچی در آن هست، نوعی قرابت که از طنزی سیاه برخوردار است. و این تا حدودی به این دلیل است که رمان دارد با رمان کارآگاهی و رمان نوآر بازی می کند. اگرچه لحظاتی در این رمان وجود دارد که سخت می توان خندید، جاهایی که خنده بر لبان تان می خشکد و فکر می کنم شما سختی چنان لحظاتی را به این دلیل بیشتر حس می کنید که در کنار لحظات خنده دارتر جای داده شده اند. برخی آثار دیگرم خنده دارترند و برخی هم بسیار جدی تر. مثلا، رمانک«ملک تاریک» بسیار سیاه است و چندان خنده دار نیست.
    
    اما یک نکته مهم و بارز داستان به نظرم دیالوگ ها است که به شکلی مینیمال و پاکیزه نوشته شده. این نوع دیالوگ نویسی بیشتر به سمت همینگوی ما را سوق می دهد. خودتان بیشتر تحت تاثیر همینگوی بودید یا نویسندگان دیگری شما را به این مینیمالیست کشانده؟این نکته را هم اضافه کنم که من در هر دو داستان شما، ردپای دن بروان را هم می بینم.
    من واقعا چندان شباهتی با دن براون نمی بینم.. اما واقعا احساس می کنم که تحت تاثیر همینگوی و سایر نویسندگان مینی مالیست مانند ریموند کارور بوده ام. من آن ایجاز مینی مالیسم و اختصارش را دوست دارم و دوست دارم تا جایی که می شود از تعداد کمتری از واژه ها استفاده کنم.
    
    در داستان اول، «انجمن اخوت ناقص العضوها»، آقای کلاین کارگاه مخفی پلیس با فرقه یی به نام «ناقص العضوها» مواجه می شود: این انجمن شبه مذهبی براساس این ایده شکل گرفته که دست خطاکار بشر باید قطع شود تا بلکه انسان بتواند به معنویت برسد. اعضای این انجمن معتقدند که با قطع کردن اعضای بیشتر بدن می توان به مقام بالاتر رسید. این انجمن را از کجا آورده اید آقای اِوِنسن؟
    کاملاتخیلی است. نمی دانم که آیا چنان فرقه یی وجود دارد یا زمانی به وجود خواهد آمد، اگرچه در تاریخ فرقه های گنوسی مسیحی وجود داشته اند که از عقایدی به همان نسبت عجیب برخوردار بوده اند.
    
    در داستان دوم، آقای کلاین از سوی رییس فرقه یی دیگری که منشعب از فرقه اول است و «پال ها» نام دارد، دستور می گیرد که رییس فرقه اول را بکشد... «پال ها» در واقع شبیه به هم لباس می پوشند و موهایشان را زرد می کنند و همگی شان خود را پال می نامند. آنها یک دست بیشتر ندارند و خود را منشعب از فرقه اول می دانند. این انجمن هم گویی برساخته ذهن شما است، آقای اِوِنسن؟
    آن هم تخیلی است. بسیاری از فرقه های مسیحی به دلیل نفاق با یک فرقه بزرگ تر مسیحی شکل گرفته اند و من هم فکر کردم که جالب است به چنان نفاقی بپردازم.
    
    به شخصه داستان اول را خیلی دوست دارم و داستان دوم به دلیل اطنابی که می گیرد، در جاهایی خسته کننده می شود. برای اینکه به شکلی بازتکرار همان خشونت های داستان اول است. از سوی دیگر داستان می خواهد در پیوند با داستان اول قرار بگیرد، اما خشونت لوث شده این امکان را از داستان می گیرد اما با این همه باید به یک نکته دیگر تاکید کنم و آن پایان بندی بسیار خوب هر دو داستان است که می تواند آن خستگی و ملال داستان را تحمل پذیر کند.
    به نظر می رسد که برخی خواننده ها داستان اول را بیشتر دوست دارند، برخی هم داستان دوم را می پسندند، طرفداران داستان دوم آن پوچی و بی معنایی در اشتراک اسمی همه آدم های فرقه پال ها را دوست دارند اما به این دلیل نیز که داستان دوم این پرسش را مطرح می کند که «آدم بودن یعنی چه؟ چه نوع اعمالی می توانم انجام بدهم که باعث شود احساس کنم دیگر بخشی از نسل بشر نیستم؟» اما قبول دارم که داستان اول به این دلیل اندکی متفاوت تر است که شما چیزهای زیادی درباره دنیا و موقعیتی که دارد اتفاق می افتد، کشف می کنید، درست مانند شخصیت اصلی که دارد خودش آن را کشف می کند. وقتی به داستان دوم می رسید، دیگر چیزهای زیادی می دانید و همین باعث می شود که تجربه خواندن متفاوتی داشته باشید اما خوشحالم که فکر می کنید پایان بندی ها خوب از کار درآمده.
    
    داستان «آخرین روزها» این گونه تمام می شود: از خودش پرسید «حالاکجا؟» ابتدا راه می رفت، بعد نرم نرم شروع کرد به دویدن، بعد هم پا به دو گذاشت. «بعدش چه؟» همان علامت سوال بزرگی که گویی همیشه روی دوش انسان است و پاسخی برای آن نیست. همان چیزی که در سوال اول هم به آن اشاره کردم، «آگاهی». یا از زبان کلاین «بعدش چی؟» به راستی آقای اِوِنسن، آقای کلاین به کجا می تواند برود بعد از این همه خشونت؟ آگاهی؟ یا...؟
    درست است، این پرسش کلاین و پرسش ما نیز هست. فکر نمی کنم که پاسخی برای این پرسش داشته باشم و دوست دارم بگذارم که خود خواننده ها پاسخ آن را بدهند. کلاین نمی تواند تا ابد بدود. گاهی مجبور خواهد شد بایستد و ببیند که چه بر سرش آمده و چه کرده.
    
    بگذارید حالاکه صحبت از آقای کلاین به عنوان کاراکتر اصلی هر دو رمانک کتاب شد، این پرسش را هم مطرح کنم. وقتی داریم هر دو داستان را می خوانیم، ما تنها نظاره گر آدم هایی هستیم که هر یک به نحوی دست به خودویرانگی یا دیگرویرانگی می زنند، ما دوست نداریم خودمان را جای آنها بگذاریم، حتی با قهرمان کتاب هم همذات پنداری نمی کنیم، هرچند شخصیت کلاین برای ما باورپذیر است. در این مورد هم اگر می شود صحبت کنید لطفا.
    فکر می کنم تفاوتی هست بین اینکه آدم نخواهد شبیه این شخصیت ها شود یا خود را جای آنها بگذارد و در عین حال تایید کند که ما همگی تمایلات ویرانگرانه و خودویرانگرانه داریم. ما تمایل داریم با شخصیت هایی در رمان همذات پنداری کنیم که مورد تحسین ما هستند، همانی هستند که ما می خواهیم باشیم. کلاین کسی است که، بدون اینکه تقصیری داشته باشد، در موقعیت دشواری به دام می افتد و بعد به خشونت و تاکتیک های دیگری روی می آورد تا خلاص شود. او همانی نیست که ما دوست داریم باشیم، اما نوعی آدم است که بسیاری از مردم اغلب مانند او هستند. شاید بتوانیم به جای اینکه سعی کنیم هرگونه ارتباطی با او را انکار کنیم، از او یاد بگیریم.
    
    آقای کلاین مدام در حال حرکت است: حرکتی که می توان از آن به مثابه همان «پیکاری» که نیچه از آن به منزله زندگی یاد می کند باشد. یعنی حرکتی که ما در هر دو داستان می بینم حرکت در جهت مبارزه و پیکار است. پیکاری که می دانیم با خطر مرگ همراه است. خطری که از پیش به ما آگاهی داده شده: همان آگاهی که خدا در اسطوره آدم به آدم می دهد. آقای کلاین هم خطر می کند آقای اِوِنسن؟ چرا؟
    کلاین تا حدودی یک آدم کله شق است. دوست ندارد دیگران او را ملعبه دست خود قرار بدهند و علیه این می جنگد، حتی وقتی که می فهمد جنگیدن فایده یی ندارد و حتی وقتی که می داند ممکن است بمیرد. همسر من، کریستین تریسی، نویسنده رمان های نوجوانانه است و در یکی از کتاب هایش درباره این واقعیت می نویسد که کوسه سفید مجبور است دائم حرکت و شنا کند وگرنه به خاطر کمبود اکسیژن می میرد. شاید بتوان در مورد حرکت کلاین نیز چنان چیزی را گفت.
    
    به عنوان پرسش آخر، این نوع نوشتن داستان های پلیسی، به شکلی غیرمستقیم با داستان های هالیوودی در ارتباط قرار می گیرد. این خشونت و اکشن بودن به وفور گویی بازنمودی از فیلم های هالیوودی است آقای اِوِنسن؟
    درک می کنم که چرا آن را به فیلم های اکشن ربط می دهید و بله درست است، قطعا لحظاتی آنچنانی وجود دارد: مثلاآن تیراندازی در آپارتمان کلاین و نکته یی که باید اضافه کنم این است که کتاب بسیار تصویری است و البته به همین دلیل است که به سینما نزدیک است اما من بیشتر آن را به رمان های کارآگاهی و فیلم نوآر نزدیک می بینم و وقتی به صورت کلی به آن نگاه می کنید، می بینید که فضا و هدف از خشونت با خشونت در فیلم های حادثه یی متفاوت است.
    
    و اینکه: بیشتر با نویسندگان امریکایی ارتباط برقرار می کنید یا نویسندگان غیرامریکایی. اگر می شود نام ببرید.
    بله، من با بسیاری از نویسندگان ارتباط برقرار می کنم. در امریکا، نویسندگانی مثل فلانری اوکانر و کورمک مک کارتی را تحسین می کنم. من بسیار شیفته رمان قدیمی «خرمن سرخ» از داشیل همت هستم و«انجمن اخوت ناقص العضوها» بسیار به آن مدیون است. در سطح بین المللی، نویسندگانی مثل ساموئل بکت و فرانتس کافکا را ستایش می کنم. همچنین بسیار آنتوان ولودان [نویسنده فرانسوی] را دوست دارم و کسانی مثل گابریل گارسیا مارکز وله سویینکا [نویسنده نیجره یی و برنده نوبل ادبیات 1986]، آلن مابانکو [نویسنده فرانسوی زبان اهل کنگو]، اورهان پاموک [نویسنده ترکیه یی] و یوکو آگاوا [نویسنده ژاپنی که «خدمتکار و پروفسور» از او به فارسی ترجمه شده]. نویسنده های بزرگ بسیاری در جهان وجود دارند: وقتی نویسنده اید، در دو اقلیم زندگی می کنید: اقلیم خودتان و اقلیم نویسندگی و من چشم انتظار کشف نویسندگان همکار از سرتاسر جهان هستم.
    
    چه تصویری از ایران در ذهن دارید؟ از فرهنگ؟ هنر؟ ادبیات ایران؟
    من اطلاعات اندکی از ایران دارم. من با چند تن از دانشجویان ایرانی- امریکایی مقطع کارشناسی ارشدم کار کرده ام و آنها چندین کتاب منتشر کرده اند و از طریق همان ها و دیگران چیزهایی درباره فرهنگ ایران یاد گرفته ام. اگرچه قطعا هنوز هم چیزهای بسیار زیادی برای آموختن وجود دارد. مثلامن «بوف کور» صادق هدایت را می شناسم و بسیار هم تحسینش می کنم، همچنین با آثار نویسندگان معاصری مثل شهرنوش پارسی پور و شهریار مندنی پور نیز آشنا هستم. من با محدودیت آثار فارسی ترجمه شده به زبان های انگلیسی یا فرانسوی هم روبه رو هستم و مطمئنم که نویسندگان بسیار خوبی وجود دارند که من نمی شناسم. همچنین من با کارهای برجسته یی که در سینمای ایران انجام شده غریبه نیستم، کارهای کسانی مانند اصغر فرهادی، عباس کیارستمی یا تهمینه میلانی و اینها فقط سه نفر از آدم های تقریبا اخیرند.
    
     روزنامه اعتماد، شماره 2990 به تاریخ 1/4/93، صفحه 11 (ادب و هنر)

پروبلماتیک یازدهم سپتامبر
دقت‌هایی در رمان «انجمن اخوت ناقص‌العضوها»»

نویسنده: مجتبی گلستانی


کتاب «انجمن اخوت ناقص العضوها» که از دو داستان بلند به هم پیوسته تشکیل شده است، تمامی مولفه های ادبیات برآمده از ژانر را دارد، آن هم ژانر کار آگاهی، که مهم ترین آنها تعلیقی فراگیر است که از صدر تا ذیل دو داستان در فضاهای «غریب و غیرعادی» (Grotesqu) سرشار از وحشت و اضطراب در جریان است. کتاب شرح رویارویی کارآگاه مخفی پلیس، کلاین، با دو فرقه شبه مذهبی است: ناقص العضوها و پال ها. بسیاری از ویژگی های رفتاری و شخصیتی کارآگاهان کلاسیک ادبیات پلیسی در شخصیت کلاین وجود دارد: اینکه او علاقه چندانی ندارد که به ماجراهایی که برایش پیش می آید، وارد شود و پس از چندی، نه به سبب نفع مالی، که صرفا برای کشف حقیقت وسوسه پیگیری راز یک جنایت را دنبال می کند و بسیاری مولفه های دیگر. اینها را می توان به راحتی با پرونده های فیلیپ مارلو در «خواهر کوچیکه» یا «حق السکوت» مقایسه کرد. با این همه، وضعیت کلاین با فیلیپ مارلو در رمان های ریموند چندلر یا مگره در رمان های ژرژ سیمنون تفاوت هایی محسوس دارد، تفاوت هایی که لزوما از درون ژانر کارآگاهی برنمی آیند، بلکه حاصل وضعیت تاریخی متفاوت آقای کلاین و رویدادهایی است که تاریخ در برابر او قرار می دهد. به دیگر سخن، پروبلماتیک آقای کلاین با پروبلماتیک یک کارآگاه خصوصی مثل مارلو یا یک کمیسر پلیس قضایی مثل مگره متفاوت است. نخست به این نکته توجه کنیم که کلاین کارآگاه مخفی پلیس است، چیزی شبیه به یک مامور امنیتی: و کسانی که روبه روی او قرار دارند، اعضای فرقه ها و انجمن های شبه مذهبی هستند: بنیادگرایان. پس پروبلماتیک هر دو داستان حاصل روایتی از تاریخ است که به دوران پس از یازدهم سپتامبر تعلق دارد. ازاین رو، برجسته ترین نکته در هر دو داستان، فضاها و صحنه ها و رفتارهای باورناپذیری است که از جانب اعضای فرقه ها سر می زند و با سرشت باورناپذیر بنیادگرایی مشابهت آشکار دارد: مثلادر صحنه یی از داستان بلند اول که نام فارسی کتاب هم از آن گرفته شده است، برکرت از کلاین که برای کشف راز قتل الاین رییس فرقه به گروگان گرفته شده است، خواسته یی عجیب دارد: «برکرت یکی از دو انگشت باقی مانده اش را بالاآورد و گفت: به عنوان یه عمل حاکی از حسن نیت، که نشون بده من ضدیتی با اینکه شما خودتون جای زخم تون رو سوزوندین ندارم و اینکه من یه آدم روشنفکرم، دوست دارم از کمک شما برای قطع کردن بند بالایی این بهره مند بشم.» یا در صحنه یی دیگر، گوس، یکی از اعضای فرقه، یک «پارتی قطع عضو» برگزار می کند، زیرا اساسا این اعتقاد وجود دارد که او «طلبیده شده. این کار برای اون یه عمل اعتقادی یه» (ص78) اینها تنها دو نمونه از رفتارهای افراد فرقه یا معنویتی است که با پیشکش کردن اعضای بدن خود راهی برای تقرب «به چیزی ملکوتی و الهام بخش و ژرف» می جویند. به گفته پال، از بنیانگذاران این فرقه که بعدها با جدایی از آن، فرقه «پال ها» را بنیان گذاشته است، شکل گیری فرقه «نوعی تصور خام بود، علاقه به گروه های خاص و قدیمی گنوسی در مسیحیت داشت و این تصور که در واقع دست ما باعث لغزش ما است و در نتیجه باید قطع بشه.» (ص197)
    روایت عینی و دیالوگ محور کتاب «انجمن اخوت ناقص العضوها» با برجسته کردن تقابل بنیادگرایی و عقل گرایی در پی چیست؟ آیا آنچه در برابر بنیادگرایی فرقه ها تصویر شده است، عقل گرایی عصر پساروشنگری است؟ پیش از پاسخ به این پرسش ها به مشابهتی که میان کلاین و اعضای فرقه وجود دارد، توجه کنیم. کلاین کسی است که یک «جنتلمن ساطوربه دست» دست او را قطع کرده و او بی درنگ ته بازوی قطع شده اش را سوزانده است. با این کار برای او در میان افراد فرقه احترامی ایجاد شده است. با این همه، برکرت رهبر فعلی فرقه کلاین را غیرخودی می داند: «سیاست من همیشه این بوده غیرخودی ها نه و استفاده از اونا هم نه. اما برخی ها تحت تاثیر این داستان جای زخم سوزوندن قرار گرفته بودن.» (ص53) پس کلاین که به افراد فرقه مشابهتی بنیادین دارد، لزوما نماینده عقل گرایی نیست.
    راه حلی که رمان در برابر تقابل برساخته اش از بنیادگرایی و عقل گرایی قرار می دهد، بسیار ساده است، راه حلی که یک بار در عراق و افغانستان آزموده شد و پرسش های بزرگی را آفرید: [کلاین] «وقتی در آخرین اتاق طبقه همکف ساختمان را باز کرد، وقتی که با ساطور ده ها ناقص العضو را کشته بود، داشت به این فکر می کرد چگونه می تواند وانمود کند که بار دیگر آدم است... و اتفاقا تناقض و تقابل در همین جا ایجاد می شود: عدم مدارا با فرقه یی مداراستیز. از یک سو، افراد فرقه مطلق گرایی خود را با قول به احترام گذاشتن به اعتقادات و آزادی دیگران توجیه می کنند تا آنجا که رامس، دوست نزدیک گوس، در توجیه پارتی قطع عضو به کلاین می گوید: «مجبور نیستی به ش اعتقاد داشته باشی، اما لااقل می تونی به ش احترام بذاری.» (ص78) و از سوی دیگر، اید ئولوژی فرقه ها نوعی عدم تساهل را در طرف مقابل برمی انگیزد. بنابراین، آنچه از نو تولید می شود، مطلق انگاری وارونه یی است که طنین آن پیشاپیش در کلام پال شنیده شده بود: «قبل از اینکه به خودمون بیاییم، آدم های دیگه یی دورمون جمع شده بودن، جامعه یی از مردهایی که برای اثبات ایمان شون مشتاق دست زدن به افراط گری بودن. شاید از شنیدن این حیرت کنین آقای کلاین، اما تعدادشون کم نبود. همه خوشحال بودیم و برابر. داشتیم مرام جدیدی رو گسترش می دادیم که هدفش نزدیک ترکردن خودمون به امر قدسی، از طریق ازخودگذشتگی بود.» (ص197) و عنصر غایب در کتاب، گذار از تقابل، یعنی از مطلق گرایی و افراطی گری به تساهل و تسامح است. اگر اعضای فرقه ها با قطع کردن اعضای بدن راهی به پاکی و پاکیزگی معنوی می جستند، تنها راه حل کلاین پاک کردن جهان از افرادی است که عضوهای بریده دارند. این چنین است که کتاب «انجمن اخوت ناقص العضوها» عمیقا به تاریخ خود وابسته است و از دل آرمان ها و پیش فرض های دوره پس از یازدهم سپتامبر بیرون می آید، تاریخی که پیشگویانش اسامه بن لادن و جورج بوش پسر بوده اند!
    
روزنامه اعتماد، شماره 2990 به تاریخ 1/4/93، صفحه 11 (ادب و هنر)


از سیاهی ها به تاریکی ها
مواجهه با ندای درونی در «انجمن اخوت ناقص العضوها»

نویسنده: مت بل
مترجم: امیرحامد دولت آبادی فراهانی

برایان اِوِنسن، نویسنده داستان های خشونت آمیز و سیاهی است آمیخته با سیاه ترین انواع کمدی که با نثر خشکی ارائه می شود، نثری که به دلیل شفافیت بی پیرایه اش مخوف تر جلوه می کند. اِوِنسن در نخستین مجموعه داستان های کوتاهش «زبان آلتمن» آغازگر حرکت پربحث و جدلی بود که باعث برانگیختن عکس العملی منفی از سوی همکارانش در دانشگاه بریگم یانگ شد. این قضیه در نهایت برایش به قیمت از دست دادن مقام استادی [دانشگاه مذکور] و همچنین موقعیتش در کلیسای مورمون تمام شد. او بدون اینکه دلسرد شود به نوشتن داستان هایی پر از حوادث خشونت آمیز ادامه داد، حوادثی که باعث می شود شخصیت ها تحلیل بروند و دگرگون شوند.
    رمان ها و داستان های اِوِنسن منعکس و تحریف کننده نکوهیده ترین جنبه های ماهیت انسانی است و این قدرت های منفور را برای شخصیت هایی در آثارش تدارک می بیند که نمی توانند با صحت و سلامت کامل آزمایش های پیش رویشان را پشت سر بگذارند. اِوِنسن بر اساس آن چیزی می نویسد که روزی نامش را گذاشته بود
«پوچی اخلاقی». او در وهله اول به صراحت از هرگونه قضاوتی درباره اعمال شخصیت هایش یا عواقب اعمال شان خودداری می کند، این پوچی در حقیقت انتخابی آگاهانه و پرمخاطره است که رابطه یی دراماتیک میان خودداری او برای قضاوت ما و قواعد اخلاقی مدنظرمان خلق می کند، تنشی که در جریان هر داستانی در برابر خواننده تغییر موضع می دهد زیرا اصول اخلاقی بیشتر و بیشتری برای پرکردن بی اعتباری‌هایی منتظر ما لازم است.
    اِوِنسن در «انجمن اخوت ناقص العضوها» همچنان زاویه دید خود نسبت به تاریک ترین جنبه های روحی آدمی را دنبال کرده و با نثری بی تکلف اما، همچون تیغ برنده آن را روی کاغذ می آورد. این داستان مانند بیشتر آثار کارآگاهی با به صدا درآمدن زنگ تلفن شروع می شود. دو مرد ناشناس با آدمی به نام کلاین تماس گرفته اند و از او می خواهند تا سوار هواپیما شود و برای انجام تحقیق و تفحصی نامعین با آنان دیدار کند. آن دو گفته اند که فقط کلاین می تواند کمک شان کند چراکه فقط او شبیه آنهاست نکته عجیب و غریب ماجرا این است که یک «به اصطلاح جنتلمن ساطور به دست» تازگی ها دست راست او را قطع کرده و کلاین هم در ادامه ته بازویش را با یک اجاق برقی سوزانده و بعد هم به چشم آن مرد شلیک کرده است. با وجود خودداری اولیه کلاین برای این دیدار، نهایتا گرفتار فرقه زیرزمینی آن دو مرد می شود، فرقه یی با نام«انجمن اخوت ناقص العضوها
    نثر شیوای اِوِنسن از مجزاکردن امور پیش پاافتاده از امور بی معنا، سرخوردگی های هرروزه از هراس های شدید پیش رو خودداری می کند و بدین گونه بار سنگین معنایابی و سمبلیسم را مستقیم بر دوش خواننده می گذارد. حس فزاینده محتومی در این رمان وجود دارد، حسی از فداکاری نابسنده، ویرانی، آن هم با وجود تلاش های کلاین برای اینکه همیشه یک قدم از آن جلوتر باشد. با اینکه استعداد کلاین برای خشونت باعث می شود که او در جهان تیره و تار رمان موفق باشد: اما نابودی روحش را نیز تسریع می کند، یعنی همان بخشی از وجود کلاین که آن را انسانی ترین پاره وجودش محسوب می کند. سقوط کلاین به درون مغاک، حاصل اعمال و رفتارش است، اما حتی از آن بدتر مسیر سقوطش است که خواننده را هم پس از آن با خود پایین می کشد: آن هم نه با ضرب و شتم و جیغ و فریاد بلکه از روی میل و اراده فردی، خواننده به دام آن حس همدردی می افتد که از طریق تلاش های متعدد کلاین برای فرار و همچنین نقش او به عنوان شخصیت اصلی رمان به وجود آمده و ما دل مان می خواهد که او بتواند معما را حل کند و از شر آن فرقه خلاص شود.
    اِوِنسن این حس همدردی را از طریق به بازی گرفتن فرضیات مان ایجاد می کند: آن هم در زمینه روند رمان نویسنده از ما می خواهد که به طور کلی با شخصیت اصلی، که ناقص العضو است، احساس همذات پنداری کنیم و همچنین داستانی کارآگاهی که متن رمان را می سازد. انجمن اخوت ناقص العضوها مکانی مرموز است و کلاین بهترین شانس خواننده است تا نهایتا به رموز آن پی ببرد. شهوت خواننده برای یافتن جواب باعث همدستی او با کلاین می شود: کلاین باید به تمایلات ظلمانی تر خودش میدان بدهد تا ما متوجه قتلی شویم که او باید حل و فصلش کند، در نتیجه ما اعمالش را نادیده می گیریم تا نیاز خودمان برای حل معما را ارضا کرده باشیم. ما از او نمی خواهیم از آنجا در برود، یا گونه دیگرش را برای سیلی خوردن جلو بیاورد، یا فرار کند آن هم زمانی که می تواند بجنگد. ما از او می خواهیم با نیروهایی که کمر همت به نابودی اش بسته اند درگیر شود و هرآنچه لازم است انجام دهد تا جوابی که دوست داریم برایمان به ارمغان بیاورد.
    اِوِنسن شخصیت کلاین را طوری به تصویر می کشد که گویی آینه یی است تمام قد که پاسخ نیازهایمان در آن منعکس و منکسر شده. مساله اصلی ایجادشدن این انفصال نیست، بلکه کی و کجا به وقوع پیوستن آن است. کلاین با ندای درونی اش مواجه می شود و دست آخر ما را هم به سمت آستانه شناسایی خودمان نزدیک تر می کند: به جایی که در آن شاید آری و شاید هم نه از زیر بار کارهایش شانه خالی می کنیم. برای مقایسه می توان به فیلم سینمایی «برگشت ناپذیر» (از گاسپار نوئه) اشاره کرد که همانند بیشتر بخش های این رمان، صحنه های بسیار وحشتناکی از اعمال خشونت آمیزی را به تصویر می کشد که قطعا هیچ کس حاضر نیست شاهد حتی یکی از آنها باشد: زنی زیبارو و جوان به نام آلکس، با بازی مونیکا بلوچی، به مدت 9 دقیقه در یک تونل زیرزمینی مخصوص عابران پیاده مورد حمله قرار می گیرد. در ابتدا این پلان را تقریبا سخت می توان تماشا کرد، اما و این همان نکته کلیدی کار است لحظه یی می رسد که ما تماشاگران دیگر تاب دیدن این خشونت منزجرکننده را نداریم. در لحظاتی، حسی بیشتر شبیه به بی تفاوتی بر ما مستولی می شود که به زودی جایش را به ترس و وحشتی تازه می دهد: ما از این حس بی تفاوتی شوکه و دچار حسی از خوداستفهامی می شویم که احتمالا اگر با خود روراست باشیم مستقیما ما را وامی دارد تا خشونت کینه توزانه در باقی فیلم را بپذیریم.
    اِوِنسن همین تاثیر را ایجاد می کند و اجازه می دهد تا ابتدا منزجر شویم و سپس خودمان را با پیشروی روند قساوت ها در رمان وفق بدهیم و مدام به کلاین نزدیک و نزدیک تر شویم. در آغاز یک عمل انتقام جویانه علیه مرد ساطور به دست اتفاق می افتد و بعد انتقامی دیگر علیه برکرت و سپس تا جایی ادامه می یابد که کلاین از همه اعضای انجمن اخوت انتقامش را می گیرد و حتی فراتر از مرزهای آنجا، از کسانی که احتمال داشت کمکش کنند یا نکنند. اگرچه بر اثر تکرار و عادی شدن این اعمال ترس مان می ریزد حداقل در فضای رمان اما پرسش این است که این اعمال چه اثرات طولانی تری به بار خواهد آورد؟
    اِوِنسن فقط دو انتخاب پیش رویمان قرار می دهد، البته اگر بتوان نامش را انتخاب گذاشت: پشت سر مثل یک محافظ شخصی با کلاین همراه شویم و عین یک فرشته نگهبان حمایتش کنیم، یا اینکه اشک مان سرازیر شود و پا پس بکشیم و در آخر نگران آن باشیم که چه بر سر ماهیت انسانی مان می آید. اما، در چه نقطه یی این صرف نظرکردن رخ می دهد؟ اگر توجیهی برای نخستین قتلی که کلاین مرتکب می شود داشته باشیم، پس قتل های دوم و سوم چه می شود؟ چگونه ما تنها گذاشتن او را در این نقطه توجیه می کنیم درحالی که درست تا همین لحظه همراهش پیش آمده ایم؟
    ما درمی یابیم که اِوِنسن نمی خواهد یا نمی تواند برداشت خودش از حقیقت را نشان مان دهد. به جای آن، او از تکنیک های دوقلوی وحشت و هراس استفاده می کند تا ما دچار سبک و سنگین کردن بین این دو فرضیه شویم که آیا ما باور داریم که یکی از آدم های خوب جامعه هستیم و اینکه آیا ما باید با خون و خونریزی هایی که کلاین به راه انداخته و کارهای انتقامی دیگرش کنار بیاییم یا خیر. اگر ما در سرتاسر تغییر کلاین طرفدارش باشیم، پس آیا بخشی از مسوولیت کارهای او به گردن ما نمی افتد؟ آیا ما هم مجبور هستیم تا «راه هایی برای تظاهر به آدم بودن» بیابیم؟
    این خودداری عظیم اِوِنسن است که نمی گذارد پاسخی سرراست به این پرسش ما بدهد یا حتی اصلاپاسخی بدهد. و به این گونه مطمئن می شود که رویدادهای تصویرشده در این رمان، پس از خواندن اثر، همچنان در ذهن مان طنین انداز خواهد بود. او در جای جای رمان ما را وامی دارد تا به ندای شوم و جاری در درون مان گوش فرادهیم و با آنچه درباره ما می گوید مواجه شویم: درباره اینکه روزی چه حقایقی امکان دارد فاش شود و اینکه امکان دارد بیشتر ما آدم ها یا تعداد کمی از ما- پس از ورق زدن آخرین صفحه، تنها بماند، زمانی که دست آخر همه پرده ها کنار می رود.
    
   روزنامه اعتماد، شماره 2990 به تاریخ 1/4/93، صفحه 11 (ادب و هنر)